تبليغاتX
سکانس اول

صادقانه(3)

به نوای ناقوس زمان گوش فرا ده که چگونه بر فراز رویای آرامش بی مهابا گام بر می دارد بی آنکه کسی را بیازارد هیچ گاه از تنهایی خسته نیست دلاورانه به سوی اشتیاقی ژرف اما رنج آور می تازد ولی روزنه های امید به رویش باز است و می داند همیشه فردایی هست و می داند مهربانی در کنار دوستی همیشه می ماند


 

نوشته شده توسط حرف دل در سه شنبه 20 آذر1386 ساعت 1:29 AM موضوع | لینک ثابت


مترسک




از مترسكي سوال كردم: آيا از تنها ماندن در اين مزرعه بيزار نشده اي؟
پاسخم داد و گفت: در ترساندن ديگران براي من لذّت بياد ماندني است پس من از كار خود راضي هستم و هرگز از آن بيزار نمي شوم!
اندكي انديشيدم و سپس گفتم: راست گفتي! من نيز چنين لذتي را تجربه كرده بودم.
گفت: تو اشتباه مي كني زيرا كسي نمي تواند چنين لذتي را ببرد مگر آنكه درونش مانند من با كاه پر شده باشد!
سپس او را رها كردم و درحالي كه نمي دانستم آيا مرا مي ستايد يا تحقير مي كند.
يك سال بعد مترسك، فيلسوف و دانا شد و چون دوباره از كنار او گذشتم دو كلاغ را ديدم كه سرگرم لانه ساختن زير كلاه او بودند!
_________________
تنها جبر زندگاني يگانه با خويش بودن است


 

نوشته شده توسط حرف دل در جمعه 4 آبان1386 ساعت 2:53 PM موضوع | لینک ثابت


من به دنبال خدا سر در گم نیستم من در میان راه های پر پیچ و خم گم نشده ام من فقط چشم به راه او دوخته ام او همه جا هست من همه زیبایی را دوست دارم او در اعماق تمام زیبایی هاست.


 

نوشته شده توسط حرف دل در جمعه 20 مهر1386 ساعت 8:20 PM موضوع | لینک ثابت


کاش می شد...

کاش می شد دل هامون شیشه ای بود وهر چی که تو دل های دیگران بود رو می خوندیم اون وقت شاید دیگه از شرم  اینکه دیگران می فهمن تو دل مون چی می گذره یه خورده پاکی وصداقت به دل مون راه می دادیم و دورویی وریا رو از دل هامون بیرون می کردیم کاش می شد مثل ستاره ها همیشه با هم باشیم و با عشق به همدیگر چشمک بزنیم مانند خورشید گرم بتابیم و چون ماه تا بان مهتاب دل های یکدیگر باشیم کاش می شد…….


 

نوشته شده توسط حرف دل در جمعه 20 مهر1386 ساعت 8:16 PM موضوع | لینک ثابت


صادقانه_2

اگر چه دیر زمانیست که بسياري از ما بي آنکه بخواهيم، بي بهانه زندگي مي کنيم.
اما…
بي بهانه نمي توان نوشت.
بي بهانه نه قلم با کاغذ راه مي آيد، نه دست با دل.
بي بهانه نمي توان نوشت.
چه بر دل سفيد کاغذ، چه بر پيشاني آبي وبلاگ.
 


 

نوشته شده توسط حرف دل در یکشنبه 11 شهریور1386 ساعت 4:25 PM موضوع | لینک ثابت


غریبانه_(2)

كـاش آسـمان حرف كــوير را مي فهميـد و اشـك خود را نثـار گـونه هاي خشـك او ميكرد !

كـاش واژهُ حقيـقت آنقـدر با لبـها صميـمي بود كه بـراي بيـان كردنـش به شهـامت نيـازی نبود !

كـاش دلهـا آنقـدر خالـص بودند كه دعاها ، قبل از پايـين آمدن دستها مستجـاب ميشد !

كـاش شـمع ، حقيـقت محبت را در تـقلاي بـال پرسـوز پـروانه مي ديـد و او را بـاور مي كـرد !

كـاش مهتـاب، با كـوچه هاي تاريـك شب آشـنا تر بود !

كـاش بهار آنقـدر مـهربان بود كه داغ را بدسـت خـزان نمي سـپرد !

كـاش فـرياد آنقـدر بي صدا بود كه حـرمت سـكوت را نمي شـكست !

كـاش در قامـوس غصـه ها ، شـكوهُ لبـخند در معـني داغ اشـك گـم نمي شد !
 

و بالاخره ....
((كـاش مــرگ))

معني عـاطفه را مي فهمـيد.


 

نوشته شده توسط حرف دل در شنبه 10 شهریور1386 ساعت 11:15 PM موضوع | لینک ثابت


غریبانه(1)

بعضی آدما هستن که بيشتر از ۱ ساعت نمی‌شه تحملشون کرد، بعضی ديگه ميشه باهاشون اينور اونور هم رفت. يه دسته ديگه هم هستن که وقتی باهاشون نيستی فکر می‌کنی يه لحظه‌هایی رو داری از دست می‌دی.


 

نوشته شده توسط حرف دل در جمعه 9 شهریور1386 ساعت 8:53 PM موضوع | لینک ثابت


تا این غزل شبیه غزل های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

تقدیم به غایب همیشه حاضر ((حضرت عشق))


 

نوشته شده توسط حرف دل در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 10:15 PM موضوع | لینک ثابت


صادقانه

کاشکی  دلامون با هم مهربون تر بود  کاشکی هیچ وقت به هم دروغ نمی گفتیم کاشکی  نگامون با هم صادقانه تر بود  کاش می شد  تو خاطرمون اون کسی که ما رو دوست داره  برامون عزیز باشه  برامون ارزش داشته باشه  کاش اینقدر رفتارامون با هم از روی غرور و حسادت نباشه  کاش هیچ وقت کسی رو با رفتارمون اذیت نمی کردیم که بخوایم دلشو شکسته باشیم اون موقع به خودمون مغرور بشیم و افتخار کنیم اما اینو تو بدون با دل کسی رو شکستن یا با عذاب دادن روح کسی پیروز نمی شی بلکه بازنده واقعی  خودت هستی فراموش نکنیم که وظیفه تو  این نیست که دیگران رو وادار به دوست داشتن خودت کنی بلکه این وظیفه تو هست که دیگران رو دوست بداری

{با هم مهربون تر باشیم}


 

نوشته شده توسط حرف دل در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 2:3 AM موضوع | لینک ثابت


((کلک ماه))

من دلم واسه گل های شب بوی باغچه می سوزه میدونی چرا ؟ آخه فکر می کنم اونا از ماه گول خوردن من می دونم یه شب  در تاریکی ماه یواشکی پر غرور و متکبر توی گوش شب بوها به آرامی زمزمه کرده که:"زیباتر از  وجود من پیدا نمی شه" گل های شب بو هم به راحتی حرف ماه رو قبول کردن چون تو تاریکی شب چیز دیگه ای رو نمی دیدند  فقط ماه رو با نور خیره کنندش می دیدند گل های شب بو هم تصمیم گرفتند از این به بعد شب ها بیدار بمو نن و ماه رو نگاه کنند وآن قدر مجذوبش میشن که از زیباییش سیر نمی شن روز که از راه میرسه خستگی به اونا مجال نمی ده و به خواب میرن  کاشکی بالاخره یه روز گلای شب بو به کلک ماه پی ببرند بدونند که ماه زیبایی خودشو از خورشید قرض گرفته و خورشید علاوه بر نثار زیباییش با عظمت کنار میره تا ماه تک و تنها بدرخشه.......

 


 

نوشته شده توسط حرف دل در یکشنبه 4 شهریور1386 ساعت 3:57 PM موضوع | لینک ثابت


کوچه پس کوچه

آن گاه که باد مخلف میوزد پناه میبریم بر سنگ ها دیوارها نقاب ها و فراموش میکنیم از همین باد است پرواز بی نظیر عقاب ها!!!!

چه کسی جز تو شایسته بهشت خداوند؟! ........ شرمسار زندگی ات نباش به لحظه لحظه اش

                                                             افتخار کن!!!

(((بزرگراه های مهندسی ساز ما را به هم نمی رسانند عشق با قوانین بیگانه است از بیراهه ها بیا

برای دیدن کسی که عمریست دوستت دارد


 

نوشته شده توسط حرف دل در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 7:6 PM موضوع | لینک ثابت


 زندگی شاید رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است...تنهایی گاهی در میان ادمیانی که دوستشان داریم حس زیبایی به انسان دست می دهد چیزی شبیه دلتنگی...


 

نوشته شده توسط حرف دل در یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت 6:12 PM موضوع | لینک ثابت


آبی یا خاکی؟

 آبی یا خاکی ؟!رنگ نگاهت کدومه رفیق ؟!در جستجوی چه چیزی هی می چرخی تردید نکن روزی دریچه ها همه با هم گشوده می شن وتو عبور نور رو از رگهات می بینی روزی نور تا اعماق سلولها هات سفر میکنه وتو رو به سمت خودش جذب می کنه             

خیلی ساده با لرزش های دلت محبت وارد میشه با یه قطره اشک تر میشه و با یه نمه لبخند سبز میشه کافیه خودت رو از هر چیزی که از جنس خودی نیست دور کنی. خودت بهتر  از من میدونی وقتی لبخند میزنی چقدر اهلی میشی  وقتی دست نوازش برسر موجودی میکشی چقدر بزرگ تر می شی                                                                          چقدر زیبا تریم وقتی که دل کسی رو شاد می کنیم  وقتی قضاوت نمی کنیم چقدر قضاوت خشک و خشن دلت اینومی دونه؟ بس رها شو چه خوبه صدای آشنایی روشنیدن با غریبه ای با سلامی نا گهانی آشنا شدن دست خسته کسی رو فشردن و بعد از یه روزبر شتاب آرمیدن و به  صدای نفس های خودت گوش دادن کسی در ÷شت این  نفس  ها تو روصدا می کنه  تو نی بزن من صدای تو رو می شنوم در لحظه های هستی شناور بمون واز جنس همین دریای بزرگ باش تو تنها نیستی من هم یه قطره بودم ودیگری هم و دیگری هم حالا یکی هستیم خاکی یا آبی ؟ رنگ نگاهت کدومه رفیق؟؟؟


 

نوشته شده توسط حرف دل در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 3:48 PM موضوع | لینک ثابت


این هفته همش دلتنگی بود و گریه و اشک این اشک ریختن تو تنهایی خیلی درده بزرگیه... ولی وقتی نتونی اشکاتو تو چشمات نگه داری...وقتی دلتنگی رو قلبت فشار میاره و دیگه تحمل دلتنگی و این همه دوری رو نداشته باشی اون موقع دیگه نمی تونه اشکاتو تو چشات نگه داری... دلم واست خیلی تنگ شده... همین الان تو چند قدمیم نشستی ولی نمیتونم بیام پیشت... به این میگن عذاب کشیدن....


 

نوشته شده توسط حرف دل در دوشنبه 8 مرداد1386 ساعت 12:3 PM موضوع | لینک ثابت


{ چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم }...

 ((زندگي دفتري از خاطرهاست يک نفر در دل شب يک نفر در دل خاک يک نفر همدم خوشبختي هاست يک نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد ما همه همسفريم ))......


 

نوشته شده توسط حرف دل در دوشنبه 8 مرداد1386 ساعت 11:57 AM موضوع | لینک ثابت


آسمان ماهی دارد که من ندارم آسمان ستاره ای  دارد که من ندارم من قلبی دارم که آسمان ندارد و همین بهانه کودکانه کافیست برای یک عمر زندگی کردن


 

نوشته شده توسط حرف دل در یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 5:41 PM موضوع | لینک ثابت


"اگر گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده است نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها بدوني بي تو و با تو همينه مثل اين دنيا خداحافظ، خداحافظ همين حالا"


 

نوشته شده توسط حرف دل در شنبه 30 تیر1386 ساعت 3:52 PM موضوع | لینک ثابت


چه قدر سخته تمام روز رو منتظر شب باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امشبم مثل تموم شبهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني و درد دلاتو براش اف بذاري به اين اميد كه شايد اومدو خوند و جوابتو داد

 اینو واسه اونی نوشتم که خودش خوب میدونه! فقط واسه اوووووونههههههههه!!!!!


 

نوشته شده توسط حرف دل در شنبه 30 تیر1386 ساعت 3:43 PM موضوع | لینک ثابت


چه بيكران است عظمتت


كوچكترين جزءان


اين است كامل ترين


كتاب ؛هستی


كه ديباچه اش با رغبت زيستن اغاز مي گردد


بطنش با تامل و عشق


وپايانش با تولدي ديگر


مي خواهم نواي خوش زندگي را بشنوم


وخوشتراز ان دوست دارم

 


موسيقي پر نت اميد

 

دو؛(دوستي)؛ر؛(را)؛مي؛(مي خواهم)؛فا؛(فافا)سل؛

 

(سلاله)؛لا؛(لايق)؛سي(سيرت)

 

در اوارگيهاي بي پايان صدا


اعماق روح مرا مرتعش مي كند



 

نوشته شده توسط حرف دل در پنجشنبه 28 تیر1386 ساعت 8:44 PM موضوع | لینک ثابت


قلبی داری به وسعت هفت دریا و بی نهایتی آسمانها

باید منطقی باشم

حق داری ٬ اگر دلت برایم ...تنگ نمی شود !!!


 

نوشته شده توسط حرف دل در سه شنبه 26 تیر1386 ساعت 11:38 AM موضوع | لینک ثابت


هرکسی یه روزی میاد یه روزی می ره

یکی با دلش می ره ٬ یکی با پاهاش

مواظب باش کسی با پاهای خودش از دلت نره !


 

نوشته شده توسط حرف دل در سه شنبه 26 تیر1386 ساعت 11:35 AM موضوع | لینک ثابت


تمام نا تمام من با تو تمام می شود

تمام من به نام تو شعر دوباره می شود


 

نوشته شده توسط حرف دل در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 12:48 PM موضوع | لینک ثابت


امری برای انجام دادن چیزی برای عشق ورزیدن آرزومند چیزی بودن این هاست اصول والای خوشبختی

عشقی چنین دم افزون ودرونی بین دو انسان حیرت انگیز ترین چیز هاست چنین عشقی با جستجو و یا با آرزوی سودایی به دست نمی آید بلکه پیشامدی است آسمانی


 

نوشته شده توسط حرف دل در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 12:46 PM موضوع | لینک ثابت


کلبه تنهایی من پر از فریاد است فریادی به بلندی سکوت به زلالی حقیقت و به زیبایی باران بهاری کلبه تنهاست اما نسترن میداند که چه پر غوغاست مثل شعرهایی ساده و بی وزن شاعران گم نام باد اما بی درنگ میوزد و با آن حرف می سازد.....


 

نوشته شده توسط حرف دل در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 12:38 PM موضوع | لینک ثابت


 خدای بزرگ است اهورا مزدا  که این زمین را آفرید که آن آسمان را افرید

{{که شادی را برای انسان آفرید}}

(از کتیبه بزرگ داریوش در تخت جمشید)


 

نوشته شده توسط حرف دل در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 12:34 PM موضوع | لینک ثابت


زندگی درک همین امروز است  فهم نفهمیدن هاست ظرف امروز پر از بودن تو است شاید این خنده که امروز دریغش کردیم آخرین لحظه همراهی ماست


 

نوشته شده توسط حرف دل در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 12:29 PM موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم و حواست به دوست داشتن من نیست

دوستم نداری و من باید حواسم باشد...


 

نوشته شده توسط حرف دل در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 12:18 PM موضوع | لینک ثابت


تفاوت هرگز ازبين نميرود

تفاوت ميان آنچه که ديگران از ما ميبينندو حس ما از خويشتن درونيمان و آن احساسات  عميقی که درون اين خويشتن نهفته است

تفاوت ميان جهان رفتاری تو ومن و جايگاه نامعلوم تخيلات پنهان ما

انديشه ها ورويا های ما و گفت گوهای جسارت آميزی که با خود وديگران داريم

گفت گوهايی که در آنها از رازهای سر به مهری که داريم پرده بر ميداريم از انها دفاع ميکنيم آنها را توجيه ميکنيم و از اميد ها عشقها و سرخوردگيهامان ميگوييم

وای که اين انبوه عظيم تخيل چقدر با واقعييتی که متوان آنرا لمس کرد روی آن ايستاد يا آن را لگد کرد

با درختها گلها ميزها ستارههااقيانوس ها و دستها متفاوت است

و اينگونه است که شناخت معنايی ندارد...........


 

نوشته شده توسط حرف دل در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 12:14 PM موضوع | لینک ثابت


به نام او

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
كه هر چه بود، پيش از هر كلامي، خودش گفته بود.
بايد اين واژه هاي كوچك را شست.

سالهاست دچارش هستم.
و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش .
در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش.
همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
يا طولاني ترين ثانيه هاي تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند
كه آن ثانبه ها چگونه گذشت.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
يا وسعتي بي واژه.
و شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم ....


 

نوشته شده توسط حرف دل در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 11:55 AM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط حرف دل در یکشنبه 24 تیر1386 ساعت 10:3 AM موضوع | لینک ثابت